تبليغاتX
صحرای خیال

صحرای خیال

حرفهایی هست برای گفتن

                      که اگر گوشی نبود نمیگویم

 و حرفهایی هست برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند!

                                      حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی

          سرمایه ی ماورایی هرکس

                                   به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

                                                                     دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/08 23:21 توسط صحرا |


   * *  مقدمه **

با من قدم بگذار بر بدن تب آلود ماسه های صحرای خیال.تب آلود و شرمگین در طلب ستاره های بی ریای آسمان تک رنگ و راز آلود کویر. با من سفر کن . پنجره ها را بگشای . دیده باز کن بر همان افقی که زمین و آسمان پرستاره را بهم پیوند میدهد . باشد که شاهد رقص ماسه ها و درخشش بی امان پولک های آسمان شب باشی .

پس همسفرم باش.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/08 22:24 توسط صحرا |


 

             کاش گفته بودم . . .

کاش همه ی پرستو ها می دیدند . ای کاش گلها، التماس نگاه من و چشم های اندوه نشین تو را درک میکردند . ای کاش قاصدک ها به قلب خاکستر نشین من و دل پر طاقت تو نمیخندیدند.کاش زودتر می فهمیدم راز غمناک آن درد کهنه را . . . آن تلخی یک روز پس از طوفان را . اما نفهمیدم . حال میدانم میشود اندوه یک شب تلخ را از همان پاورچین آمدن صبح فهمید . اما دیر است . دیرتر از همیشه . سوز و گدازم بی معنی است . آری فاصله ی میان چشم های چشم براه من و دستان ناامید تو را هیچ اشک و آهی پر نخواهد کرد . دیگر فاصله میان نگاههامان را هیچ خط آهنی بهم پیوند نخواهد داد. نیستی ببینی مرا که مو به مو در آیینه ی لبخند تو سپید میشوم . پیر میشوم و میشکنم . نیستی تا فریاد گنگ و بیهوده ام را بشنوی . اما . . . به خداوندی خدا ستاره ها می دانند ، همه ی هستی ام را در نگاه شیطنت بار تو باختم و در شوخی بازی زلف هایت بر باد رفتم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود قطره قطره آب شدم ، آب شدم و ابدیت را در آغوش کشیدم .

به تمام کائنات قسم پیچک همسایه میداند :

کویر قلب من هنوز هم به اشتیاق حرفهایت خواب باران می بیند و در رویای شقایقهای سرخ قوته میخورد . اما به خدا قسم میترسم . میترسم نکند روز در کوچه پس کوچه های این شهر خاکستری نگاهم ، چشمهایت را بیابد. میترسم در آن هنگام از چهره ی منتظرت رد پای همه ی آرزوهایم محو شده باشد . کاش نباشم و نبینم روزی نفسهایت  را از هرچه خیال و خاطره است تهی کرده باشی .

حقیقت همیشه انقدر یخ زده و دقیق بوده است . واقعیت در هر حال عبوس و بی معنی بوده است . این واقعیتی است حقیقی و رنج آور .

رنج آور است که هنوز بر این باور باشم که شب سیاه و کابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند و نگاه مهربان توست که دشت رویا را بابونه باران میکند .

اما خودت گفتی زندگی به وسعت یک باغ باران خورده زیباست . کاش عهدی میبستیم . کاش دستهایت ، چشمهایت ، موهایت ، لب هایت و روحت همیشه و همیشه در حصار شقایق ها اسیر بود .

اما هنوز هم دیر نیست . به چه قسمت دهم ؟ من تو را به هرچه رویاست قسم میدهم نگذار قلب گرمت ، کوه یخ زده ی خاطرات خوبم را آب کند . نگذار از هرم دنیای تنهایی بگریم .

کاش همان زمان گفته بودم ، چشمهایت را باز کن و رو به روی لحظه لحظه فراموشی قاب دو چشم قهوه ای رنگ را ببین و نگاهی منتظر را پذیرا باش .

گاهگداری لحظه ها را به زنجیر بکش و نقش چشمهای به در دوخته شده ام را در ذهن خدایی ات ثبت کن .

کاش گفته بودم . به خدا پشیمانم .

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/05 22:47 توسط صحرا |


 

پادشاه عشق :  

پادشاه شبهای بی هیچکس ! هیچ میدانی وقتی روی سنگفرش دلم راه میروی شبنم های حزن و اندوه روی گلبرگ وجودم جا خوش می کنند ؟

وقتی که شب بار سیاهش را بر بردن رنجور آسمان نقاشی میکند، تپش های قلبم در انتظار لمس نگاه بی انتهایت فریاد میشود و ستاره ی براق وجودت وقتی در آسمان نگاهم می درخشد ، آبی حضورت ، پرنیان خیالم را در آغوش می کشد ...

و چه زیبا ست آرام در کنارت خزیدن و آرامش را در آغوش کشیدن . چه خیال انگیز است که طنین نفسهایت تار و پود وجودم را در هم بریزد و من سرخی گونه هایم را از شرم حضورت در حریر بی خیالی بپیچم ...

                                                                                        صحرا 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10 14:11 توسط صحرا |


 

جاده . . .

 

می روم ....نمیروم....میروم .....نمیروم.....آرام آرام در مسیری گام مینهم که بوی اقاقیا در جاده ی یک دست هوا می دود و من نمیدانم انتهایش به کدامین مرغزار ختم میشود . میروم ... میروم ...و بازهم میروم . چشمانم را به سقف آسمان میدوزم ، آبی بینهایتش را با نگاه در آغوش میکشم و مست عطر اقاقیا خود را در آغوش بهار رها میکنم و چشمان سیاهم ، انتهای جاده را می کاود . . . زمان . . . زمان . . . زمان .میدیدی چگونه عشقت با بی پروایی هم آغوش شده ، کاش میدید بودنت روی نبود غمها تاثیر میگذارد. کاش بودی و بی پروایی ام را ، چشمان جسورم را می دیدی تا بفهمی کویر قلبم دیگر بیابانی نیست . کاش بودی و غوغای باران بوسه هایت را در غروب تردید نگاهم به نظار می نشستی و میدید بهاری شده ام و لبریز باران .

کاش بودی و طغیان احساساتم را در لنگرگاه دو چشم قهوه ای رنگ به نظاره می نشستی . کاش بودی ، کسی که میدانم شبیه به هیچ کس نیستی . کاش بودی و ای کاش . . .

نمیدانم سرانجام ای کاشهایم ، احساساتم به کجا میرسد . به بیابانی خشک و بی حاصل و یا به کهکشان بی انتهای وجود نازنینت. . . می دانم به تو میرسد پاک ترینم . تویی که سکوت شهر شب زیر بار سنگین نگاهت میشکند و من فقط غرق شدن را تجربه میکنم درنی نی چشمان همیشه مست تو و فریاد می زنم : تویی که دوستت دارم .

تویی که شبیه به کسی هستی که نمیدانم کیست . .. تو همان ساحر جادوی محبتی ، محبتی که قلبم را لرزاند و دوست داشتن را آموخت ... مینویسم . . . می نویسم . . . هزار بار می نویسم . ... نامت آرامش قلبم شده و من دوستت دارم و دوست داشتنی را که برایم سرمشق کرده ای ، بینهایت بار با قلبم مینویسم تا مبادا در بینهایتی که همه چیز معلق است چشمان تو هم از چشمانم فاصله بگیرد و من هرچند با نوک انگشتانم حضورت را لمس کنم ، قلبم فریاد میزند تا نبودنت را باور کنم . . .

ارام . .. آرام . . . هوای وجودت را تنفس می کنم . .  یک . .. دو ... سه ... بازدم ... ! و من از عشقت لبریزم و نیازم به اوج بودن رسید

دقایقی پس از نیمه شب یکی از شبهای مرداد 89

                                                                                                    صحرا               

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10 14:10 توسط صحرا |


 

چشمهای عاشق

 

به چشمهای آرام تو که نگاه میکنم،پایه های وجوم آوار می شوند . قلبم زیر این آوار دلنشین بالا و پایین می پرد . میخواهد بیرون بجهد . اما دستان تو نوید میدهند که این آوار همیشگی است . این مهرناب و این عشق بی تزویر همیشگی است . سرزمین چشمهایت تا ابد ناشناخته است. باید تا بینهایت با وضو وارد این حریم پاک شد و من شاید تا بعدها از ورود به این جزیره ی مقدس بهراسم چون میدانم دقایق در مغناطیس چشمهای تو گم میشوند و من از انعکاس مهربانی در این زلال ناشناخته خاکستر می شوم . چشمهای تو که دریای محبت است و من هنوز ناتوان تر از آن که به دور دستها خیره شوم و در ژرفای امواج مهربانی غرق نشوم . هنوز کوچک تر از آنم که از انعکاس خورشید بر دنیای پاک و معصوم چشمهایت پلکهایم را نبندم . اما مهربانم ! چه بیم از غرق شدن ؟ چه ترس از سوختن ؟ وقتی تو را دارم و ارامش وجوت را . چه باک وقتی تو هستی و عشقت . . . وقتی تو باشی دیگر نباید از نبودن ترسید، وقتی پیکر چون سرو استوار تو هست چرا باید از طوفان ترسید ؟ وقتی چشمهای تو هست، چرا باید از شب ترسید ؟ اگر تو باشی فقط اطمینان است و اطمینان !نازنینم آرامش چشمهایت همیشگی است ، پلکهایت را نبند . سردم میشود و شب ، آرام آرام جسم خسته ام را در آغوش میکشد . فرشته ی زمینی و آسمانی خوی من ! دستهایت پلی است برای اسمانی شدن و من هنوز دل به خاک بسته ام و اسیر دره هایم . اما تو بال بگشای و تا لایتناهی آبی پرواز کن ، تا من به خود ببالم که به افلاک هم بروی در قلبت لانه دارم و تو در قلبم . . . نه . . . و قلبم در میان انبوه عشقت تپش دارد . دستهایت که تکیه گاهی است برای گام برداشتن در جاده ای پر از شقایق ، شب بوها و احساسی از جنس گل سرخ . احساسی تازه جان گرفته به قدمت هستی . انگشتانم را میان دستهایت گره میزنم و چشمهایم را میبندم . . چون به تو و وجود سراسر عشقت ، اعتقاد دارم .

صحرا

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 11:31 توسط صحرا |


   

         هرم دردها

 

 من از صدای روشن آفتاب گریختم

    من از خندهای وحشیانه ی ابرها گریختم

    من از صدای وصال شکوفه با نسیم

    در آغوش نرم کاروان گریختم

من از ندای صاف امواج

به روی ساحل دلها گریختم

من از تازیانه ی رعدها

به روی گلبرگ نازک گلها گریختم

من از نگاه ستاره های پاک

به روی لجنزار گناهانم گریختم

من از نوای عاشقانه ی تو

به روی سراب آرزوهایم گریختم

 

آذرماه 86

 صحرا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 0:24 توسط صحرا |


 

 

    دختر زمستان

من از اوایل زمستان می آیم،از قهر و آشتی پاییز و زمستان.از همان دیی که صحنه ی قایم باشک سرما و گرماست.من از زمستان می آیم.ازهمان زمستانی که فقط 1 مداد دارد و آن هم سفید است و سفید. از زمستانی که حتی در نقاشی هم یک رنگ است و انسانهای صد رنگ را یک رنگ میبیند.زمستانم و قلبم هم زمستانی است.سرد است مثل یک گلوله برف.اما زود آب میشود،مثل یک گلوله برف.من به دل کوچکم وعده دادم تو پاییزی و تنها دارایی ات را مدادهای سرخ و زرد و نارنجی ات را به من قرض میدهی و من عشق سفید رنگم را روی برگهای تیره رنگت میپاشم تا شاید بهار میهمان لحظه هامان شود.بیا و این آخرین دم لطفی بکن، جادوی نگاهت را به من هم بیاموز تا لااقل وقتی در مقابلت می ایستم چشمانت داد نزنند،مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، لطفا به خاطراتش اکتفا کنید.

 جغرافیای کوچک من بازوان توست

 ای کاش تنگترشود این سرزمین من

                                                              عاشق زمستانی ات : صحرا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 0:20 توسط صحرا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صحرای خیال من و تو نه بی آب است نه بی علف.صحرای خیالمان فقط و فقط قلبی عاشق طلب می کند.صحرای خیال فقط دریچه ایست که ستاره ها بر تن خاکی زمین به پایکوبی مشغولند. باشد که دریچه ای باشد برای آرام گرفتن تمام خوبی ها بر قلب پاکت.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

دلباختگان
غزل جون
طنین جون
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

90/06/01 - 90/06/31

90/05/01 - 90/05/31



پیوندها

معشوقه ای برای یک شب
نامه های بینشونی
دولت یار
ترنم عشق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin